عيدنوروز سال 1393
عيدنوروز93 شايلي با آمينا شايلي جون دخترك نازم امروز روز 5 عيد كه دوستت آمينا جون تماس گرفته براي ديدنت به همراه خانواده اش به خونه ي ما بيايند خيلي بي قراري و منتظري تا دوستت را ببيني وقتي دوستت به خونمون اومد كلي خوش حال شدي و باهاش به بازي مشغول شدي تا اينكه قرار شد اونها برند اما چون تو خيلي دوست داشتي كه اونا پيشت بمونند منم سعي كردم براي شام نگهشون دارم تا تو عشق نازم بيشتر با دوستت بازي كني اونا قبول كردند اما قرارشد تا من شام آماده مي كنم خانواده ي آمينا جون براي عيدديدني به خونه يكي از بستگان برند و برگردند تو هم با اونها رفتي . عزيز مامان بعد از خوردن شام با دوستت آمينا جون تصميم گرفتي براي هم نقاشي بكشيد تا يك يادگاري...



